غزل شمارهٔ ۴۴۲
منکه دور از وطنم عیش تمنا نکنمبقفس تا نرسم بال و پری وا نکنم
نتوان درد سر از گریه هر شمع کشیدبی سبب خوی بتاریکی شبها نکنم
کو دماغی که به بیگانه کنم آمیزشدیدن آینه را منکه تمنا نکنم
دعوی صبر و دل و دین همه باطل باشدگر دل گمشده در زلف تو پیدا نکنم
تاب همچشمی پروانه نخواهم آوردشمع را با قد رعنای تو همتا نکنم
منصب یمن قدم همچو بهارم ندهنددشت را سبز گر از آبله پا نکنم
چون سرِ شیشهٔ میْ بستهدهان آمدهامسر حرفی که ازو خون نچکد وا نکنم
عادتم تا نشود شکوه ارباب کرمسایه از ابر باین بخت تمنا نکنم
رتبه هستی حلاج مرا منظور استپنبه را بیهده تاج سر مینا نکنم
ای که گفتی که مکن عربده زین بیش کلیممستم از گردش آنچشم مکن تا نکنم