غزل شمارهٔ ۴۴۴
از ثبات عشق دایم پا بدامن داشتمگر چو داغ لاله در آتش نشیمن داشتم
بر زلال خضر اکنون صد تغافل می زنممنکه چشم از تشنگی بر آب آهن داشتم
هیچگه ذوق طلب از جستجو بازم نداشتخوشه چین بودم من آنروزیکه خرمن داشتم
روشنی از بزم من دریوزه می کرد آفتابدر چراغ عیش تا از باده روغن داشتم
شعله برمی خاست از بیطاقتی و می نشستمن نجنبیدم ز جا تا جا بگلخن داشتم
کی بهر نامحرمی چاک جگر خواهم نمودمنکه زخمش را نهان از چشم سوزن داشتم
همچو ماهی غیرداغم پوششی دیگر نبودتا کفن آمد همین یک جامه بر تن داشتم
داغ را جز بر کنار زخم ننهادم کلیمدیده را بر رخنه دیوار گلشن داشتم