گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۹

دوش در خواب چو آن طره پیچان دیدمصبح در بستر خود سنبل و ریحان دیدم
از هواداری آنزلف چنانم که اگربرد خواب اجلم خواب پریشان دیدم
ایخوش آندم که زحیرت نزنم دیده بهمتا زدم چشم بهم آفت طوفان دیدم
آنچه از لشکر تاتار ندیدست کسیمن زیک تار از آن زلف پریشان دیدم
گرد راه طلبم سرمه بینائی شدچمنی در دل هر خار مغیلان دیدم
از سر صدق چو دستار بگردش گشتمگر سری خالی از اندیشه سامان دیدم
هر که ز ابنای جهان است بمن حق داردزانکه از چین جبین همه سوهان دیدم
دارد ار منفتعی صحبت این چرخ چراخضر را معتقد سیر بیابان دیدم
راست گویند بود توبه پشیمان بودنهر کرا دیدم، از توبه پشیمان دیدم
دهر بر عکس توقع چو کند کار کلیمهر چه دشوار شمردم بخود آسان دیدم