غزل شمارهٔ ۴۴۰
جنس کساد چار سوی ناروائیمگوئی بشهر دلشکنان مومیائیم
در پرده بهتر است نمود وجود منرنگ خجالتم چه بود، خودنمائیم
فقرم ز چهره رنگ سیاهی نشسته استدر کنج بیکسی شب بیروشنائیم
چین جبین بکس نفروشد کمال منبا نیک و بد چو آینه خوش آشنائیم
تغییر وضع اگر همه یکدم بود خوشستدر حسرت ترقی تیر هوائیم
چون شیشه رنگ خجلتم از چهره ظاهرستسامان پذیر گردد اگر بینوائیم
فکرم زبحر فیض گدائیست گنج بخشهر جا سفینه است پر است از گدائیم
قحط نمک بکان ملاحت اگر فتدخوبان کنند چاره ز داغ جدائیم
در راه خاکساری و افتادگی کلیمچون جاده ام، ندیده کسی نارسائیم