غزل شمارهٔ ۴۳۸
تا ز خواب مستی غفلت سری برداشتمچون حباب از سر نهادم هرچه در سر داشتم
کس چو من از مزرع امید حاصل برنداشتکاشتم تخم هوسها را و دل برداشتم
در بیابان طلب از ننگ واپسماندگیخاطری آشفتهتر از گرد لشکر داشتم
بلبلم وز غنچه نشکفته کس نشناسدمصد بهار آمد که من سر در ته برداشتم
اقتضای وقت بین کز دور ساغر میکنمشکوهها کاول ز بدگردی اختر داشتم
کس نمیفهمد زبان شکوه خونیندلانمن گرفتم غنچهسان دست از دهن برداشتم
حال خویش از دیگران پرسم، نمیدانم که دوشاخگر اندر خوابگه یا گل به بستر داشتم
از نظام کارم ار ایام عاجز شد چه عیبرشته کوته بود و من صد سحر گوهر داشتم
تا به اکسیر غم او آشنا بودم کلیمصرفه در عزلت به سان کیمیاگر داشتم