گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۷

نه همین از بخت بد طوفان ز عمان دیده‌امدایم از جوش تری از قطره طغیان دیده‌ام
صد خلل در راحت تنهاییم افتاد اگرزآشنایان گردبادی در بیابان دیده‌ام
از غم بی‌خانمانی گریه‌ام رو داده استآشیان بلبلی گر در گلستان دیده‌ام
شانه تاری چند از زلفت به چنگ آورد و منحاصلی گردیده‌ام، خواب پریشان دیده‌ام
شکوه بخت از زبانم سر نزد، گویی که مندر سواد تیره‌بختی آب حیوان دیده‌ام
از هدف صابرترم هرجا بلایی رو دهدشکرباران کرده‌ام گر تیرباران دیده‌ام
اشک ما از گرمی شوق دگر آید به وجدرقص آزادی طفلان از دبستان دیده‌ام
استخوان من قناعت بر هما شیرین کندزین شکرریزی کزان لب‌های خندان دیده‌ام
می‌توان دریافت فیض سینه‌چاکی را کلیمزین گشایش‌ها که از چاک گریبان دیده‌ام