گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۳

اشک غمازست خون در گریه داخل کرده‌امعکس تا ظاهر نگردد آب را گل کرده‌ام
رفتم از کوی تو چون شخصی که سیلابش بردترک جان را بیشتر از طی منزل کرده‌ام
آنچنان کز اشتیاق دانه مرغ آید به داممن ز شوق ناله خود را در سلاسل کرده‌ام
حرف بیدادش به ناخن می‌کنم بر چهره لیکچشم تا بر هم زنم از گریه باطل کرده‌ام
چون گلوی مرغ بسمل خون رود از نامه‌امآری آری شرح خون‌پالایی دل کرده‌ام
یارب این ره کی به پایان می‌رسد چون ضعف منهمچو نقش پای در گامی دو منزل کرده‌ام
تا کسی بر لب نیارد دعوی خون کلیمخون فرزندان خود را وقف قائل کرده‌ام