گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۲

هر آه حسرتی که به تنها کشیده امدر بر بیاد آن قد رعنا کشیده ام
از رعشه خمار چو کف سبحه گیر نیستبیهوده دست خویش ز صهبا کشیده ام
ارباب عقل محرم اهل جنون نینداز موی سر نقاب بسیما کشیده ام
همچون نهال دست نشان بهر تربیتبردم بدیده خار که از پا کشیده ام
در جستجوی وصل تو چون مار سر زدهسر را بجا گذاشته و پا کشیده ام
بیش از دو دست شخص بخواهش دراز نیستمن این دو دست را ز دو دنیا کشیده ام
از بهر ارمغانی اطفال چون کلیمدایم بشهر سنگ ز صحرا کشیده ام