غزل شمارهٔ ۴۲۱
ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارمکه از رخش نتوانم که دیده بردارم
زمانه آب متاع کسان خریده و مننیم پسند زآبی که در گهر دارم
مگر بهانه ماندن شود در آن سر کویسرشک ریزم و بازش ز خاک بردارم
بسوی او روم آندم که می روم از خودزخویش بیخبرم لیک ازو خبر دارم
چو دام هر چه گرفتم بمن نمی مانداگر چه هیچ ندارم همین هنر دارم
بکنج خلوت غم همچو شیشه نیمهکمند وحدتی از اشک بر گهر دارم
زپاسبانی دل آمد بجان چکنمنمی توانم ازین شیشه دست بردارم
هوای سرکشی نفس دون زیاده شودبه پشت گرمی خشتی که زیر سر دارم
شکسته رنگی خویشم خوش آمدست کلیمکه دائم آینه اشک در نظر دارم