غزل شمارهٔ ۴۲۰
نمیرم تا براهت برنمی آید تمنایمنماید تا قدم بیرون نیاید خارت از پایم
زبس گرمست نتواند نشستن هیچکس آنجاعجب نبود اگر در بزم او خالی بود جایم
چو از آتش فزونتر مضطرب باشد سپند مابکویت گر نمی آیم نپنداری شکیبایم
زتیغت چاک چاکم، گر بر آرم از جگر آهیچو اوراق پریشان می رود بر باد اعضایم
هوای وادی لیلی زبس دیوانه ام داردبشهرم گر کسی گم کرد می جوید بصحرایم
متاع دل بهر کس داده بودم باز می گیرمپریشان طره ای دیدم که بر هم خورد سودایم
برای زخم می ترسم که در تن جای نگذارداگر داغ وفا زینگونه می گیرد سراپایم
چو مینا خون من بادا حلالت گر یکی نبودبسان شیشه در مهرت یکی پنهان و پیدایم
کلیم ار نه غبار درگه افتادگی گردمنخواهد برد هرگز طالع از پستی ببالایم