غزل شمارهٔ ۴۲۴
تا من از صیقل می آینه روشن کردمشیشه را شمع ره شیخ و برهمن کردم
آب آهن همه از دیده زنجیر چکیدبسکه چون سلسله در بند تو شیون کردم
لایق برق نشد باد هم از ننگ نبردکشته های عمل خویش چو خرمن کردم
در جهان طالع خاکستر صیقل دارمخود سیه روز و هزار آینه روشن کردم
کنج تاریک من از چشم بد روزن دوربا خیال تو در او دست بگردن کردم
همتم آتش داغ از در همسایه نخواستمن دیوانه از آن جای بگلخن کردم
کاغذ گرده شد از سوزن مژگان تو دلرنگش از سرمه آن نرگس پرفن کردم
جای یک خار نه در پای و نه در دامن ماندچشم بد دور که خوش غارت گلشن کردم
فرصت دوختن چاک دلم نیست کلیمتیغ برداشته تا رشته بسوزن کردم