غزل شمارهٔ ۴۱۵
امانم داد هجر بیمدارا تا ترا دیدمترا دیدم، چرا گویم که از هجران چهها دیدم
به وصلت دل گواهی میدهد اما ز بیتابیبه لوح سینه از خطهای ناخن نالهها دیدم
ز بس با من به دعوی ناله کرد آخر شد افغانشبه پای ناقهات آخر جرسها بیصدا دیدم
کجا رفت آنکه میگوید بد از نیکان نمیآیدبه چشم خویش من کار نمک از توتیا دیدم
دروغست آشنایی روشنایی زان مکن باورسیه شد روزگارم تا نگاه آشنا دیدم
فشاندم تا ز دنیا دست، هر کامی به دست آمدزدم تا پشت پا افلاک را در زیر پا دیدم
ز کنج بیکسی رفتم غبار ننگ سامان رانمردم تا که این ویرانه را بیبوریا دیدم
حبابم بحر هستی را، که تا بگشادهام دیدهبه طوفان حوادث خویشتن را مبتلا دیدم
کنون از روشنایی دیدهام آشفته میگرددکلیم از بس سیهروزی درین ماتمسرا دیدم