غزل شمارهٔ ۴۱۴
خم زلفی است دگر دام گرفتاری دلکه درو موی نگنجیده ز بسیاری دل
راهزن را نبود باک ز فریاد جرسترک یغما نکند غمزه ات از زاری دل
دید چون بیکسی ما دل آهن شد نرمماند پیکان تو در سینه به غمخواری دل
خنده بر بخت زنم یا به وفاداری دوستگریه بر خویش کنم یا به گرفتاری دل
طاقت صبر و سکون در سر کار دل رفتعاشقان خانه خرابند ز معماری دل
آنکه بگذاشت چنین نرگس بیمار تو راگفت من هم نکنم چاره ی بیماری دل
مذهب بنده و آزاد همین یک حرف استچیست آزادی کونین؟ سبکباری دل
عشق چون تیغ کشد بر دل بیچاره کلیمکیست جز داغ که آید به سپرداری دل