غزل شمارهٔ ۴۱۳
آهم اثر نیافت ز فریاد بیوقوفشاگرد را چه بهره ز استاد بیوقوف
در پنجه داشت ناخن و دربند تیشه بودآه از نکرده کاری فرهاد بیوقوف
مشکل که این شکار در آید بدام تودل مرغ زیرکست و تو صیاد بیوقوف
شعرم بمو شکافی ادراک مدعیخندد چو نوعروس بداماد بیوقوف
بنگر کلیم چون فلکم زار می کشدکافر مباد کشته جلاد بیوقوف