گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۲

اگر چه هست مرا بیتو داغ بر سر داغزنم ز ناخن هر لحظه حلقه بر در داغ
نشسته بر سر بالین من بدلسوزیرفیق در شب غم چون فتیله بر سر داغ
چنان نگار شد از نیش غمزه ات مرهمکه تا بحشر نخیزد ز روی بستر داغ
ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشقکه هست کوکب بخت سیاهم اختر داغ
تو چون بجلوه در آئی برای دفع گزندسپند آبله سوزد دلم بر اخگر داغ
درون سینه غم او بمجلس آرائی استصراحی دل پر خون گواه ساغر داغ
کلیم سوخته را وقف شد که بردارندز روی بستر تب چون سیاهی از سر داغ