غزل شمارهٔ ۴۱۱
بخانه چند نشینی سری ببستان کشچو چشم خویش دمی باده در گلستان کش
ز کنجکاوی دلها غبار می گیردزلطف گاهی دستی بتیغ مژگان کش
مرا بگوشه مکتوب غیر یاد مکنجدا بنام من ایدوست خط نسیان کش
زمانه ایست که مستی زبلبلان عیب استبسان غنچه در این باغ باده پنهان کش
اگر قبول نداری که کشته لب تستبیا بگلشن و از زخم غنچه پیکان کش
چنانکه آب زگل می شود کدورت ناکاگر تو صافدلی بار زیر دستان کش
ز بیقراری منعم نمی توان کردنکسی بشعله نگوید که پا بدامن کش
بطاق گنبد فانوس این رقم دیدمکه سر بباد رود زود در گریبان کش
بسان شیشه خالی دماغ ما خشک استکلیم رخت ببازار میفروشان کش