غزل شمارهٔ ۴۱۶
بوی کین هرگز کسی نشنیده از آب و گلمگر به خس آتش فتد از مهر میسوزد دلم
چون قلم دارم سر تسلیم را در زیر تیغهرکسم سر میزند گویی که خط باطلم
نشئه آگاهیم، لیکن درین نخجیرگاهبر سر تیر همه مانند صید غافلم
از در و دیوار میگیرم سراغ مرگ رارهنورد ماندهام در آرزوی منزلم
شمع را مانم که از سیر و سلوکم ناامیدهرکجا هستم زاشک خویشتن اندر گلم
لالهوارم دل ز غم صد چاک شد در بیکسیهیچکس ننهاد غیر از داغ دستی بر دلم
آرزوی یک دل از من در جهان حاصل نشدمایه نومیدیم، گویی جواب سائلم
بیثمر نخلم، مرا باری به غیر سایه نیستسایه خود با خاک یکسانست بنگر حاصلم
تا قیامت خار غم در جان نمیماند کلیمگر ز دل بیرون نمیآید، برآید از گلم