گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۹

بروی مرهم مرهم نهیم بر دل ریشکه زخم بر سر زخمست و نیش بر سر نیش
اگر ببادیه چون بیکسان هلاک شویمزگردباد به بندیم نخل ماتم خویش
پر است خاطر آن بیوفا ز کینه مابغایتی که نگردد ز حرف دشمن بیش
بخون فشانی چشم بهانه جوست چنانکه خون زدیده جهد بر رگم زپیکر نیش
دلم ز ناز و نعیم جهان ندارد رنگچه جای نقش و نگارست خانه درویش
کلیم بهر خط زخم دلبران تن رازدیم مسطری از استخوان پهلوی خویش