گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۸

دلا ز رنگ تلون کشیده دامن باشنمی توانی اگر موم بود آهن باش
نفس موافق طبع جهانیان نکشیبهر کجا که تبسم خرند شیون باش
چو سقف خانه هوادار یک مقام مشوگهی صهبا چمن، گاه دود گلخن باش
اگر بچشم بصیرت بخلق می نگریبفکر عیب نهفتن چو چشم سوزن باش
غرور شعله ادراک بدتر از جهل استبعیب هیچ ندانی بساز و کودن باش
دلا زیاده ز روز سیه بما نرسدترا که گفته بفکر بیاض گردن باش
لباس ظاهر و باطن بهم موافق کننه همچو دریا خونخوار و پاکدامن باش
بجز متاع تجرد ببار خویش مبندبهر سفر که روی شرمسار رهزن باش
کلیم عمری با این و آن بسر بردیبرای تجربه هم یک دو روز با من باش