غزل شمارهٔ ۴۰۷
نبود عجب که باشد سرگشته صدهزارشآنشاخ گل که گردد برگرد سر بهارش
غلطد بر آن بناگوش از موج زلف دیگردر آب عارض افتد چون عکس گوشوارش
بر قامت شهیدان خیاط عشق دوزدپیراهنی که باشد از زخم پود و تارش
با آنکه ناوک او در صید پر بر آرداز درد انتظارش لاغر شود شکارش
دامان عصمت او از باده تر نباشدکز برق حسن شد آب، آئینه در کنارش
بر لوح تربت ما ای همنشین رقم کناینست آنکه شمعی نگریست بر مزارش
هر شاخ گل که باشد عارض زبلبل خودخارش زپا برون کن وز سینه خار خارش
از کام بخشی دهر منت مکش که ندهدکام دلی که ارزد وصلش بانتظارش
خشک وتر زمانه زنگ بقا نداردمعلوم می توان کرد از شبنم و شرارش
عاقل از آن ز دنیا گیرد کناره کاین بحرهر گوهری که دارد افتاده بر کنارش
دیگر کلیم زردی از هیچ رو نه بیندروئی که سرخ دارد سیلی روزگارش