گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۶

می کنی ای شیخ یاد از رخنه های دین خویشافکنی بر شانه هرگه دیده خود بین خویش
خاکساری سربلندی را ز سر وا کردن استنه حصیر و خشت کردن بستر و بالین خویش
بر کریمان شکر سائل در حقیقت واجبستزانکه گلبن را سبکباریست از گلچین خویش
در پناه فیض عریانی مسلم ماند خارگل چه آفتها که دید از جامه رنگین خویش
در طریقت عار چون از دین خود برگشتنستگر بجام جم دهد کس کاسه چوبین خویش
هر گران سنگی شود زاندیشه روزی سبکآسیا را دانه می اندازد از تمکین خویش
خودشکن را خوش نیاید مدح و بیش از دیگرانخودپسند از ابلهی خود می کند تحسین خویش
تلخ کامان دگر داری بجز ساغر، بدهدیگران را هم زکاتی از لب شیرین خویش
از غم جانسوز خود تا کی توان دیدن کلیمهمدمان را چون چراغ کشته بر بالین خویش