گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۵

نهد مرهم به زخم شانه جعد زلف غمخوارشبرد زنگ از دل آیینه آب و رنگ رخسارش
از آن مژگان او دست دعا بر آسمان داردکه دائم از خدا خواهد شفای چشم بیمارش
اگر بلبل هزاران نغمه های دلگشا آردنخواهد گل شکفتن تا نبیند طرف دستارش
بسی می نالم و یاری ز بخت خود نمی بینمچو بیماری که در خوابگران باشد پرستارش
نه از باد صبا دارد سر زلفش پریشانیزحرص دلبری با هم نمی سازند هر تارش
مژه خنجر گذارست و نگه مرهم خروش ایدلببین چشمش باین هستی چه هشیارست در کارش
مهیای خرابی آنچنان ویرانه ای دارمکه سایه می گریزد همچو برق از زیر دیوارش
بهارست و بحسرت می کنم دل از گلستانیکه نتوان رشته جانرا برید از سوزن خارش
کلیم از ضعف منت از مسیحا برنمی‌داردبه کنج بی‌کسی بهتر که بگذاریم بیمارش