گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۴

که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش؟کشد زآیینه بیرون عکس را، مژگان گیرایش
ره عشق ار به سر آید ندارد راه بیرون‌شدبه ساحل گر رسد کشتی همان دریا بود جایش
به قتلم غمزه‌ی خونریز را همدست مژگان کنچه سود از تیغِ تنها، گر نباشد کارفرمایش؟
همه رنگینی اشکم، همه رعنایی آهمز عکس آن گل رو دان، ز یاد نخل بالایش
کُند قمری خیال سرو و بر خاک آشیان بنددبه هرجا سایه افتد بر زمین از قد رعنایش
سیه‌روزی به این خوش‌طالعی هرگز نمی‌باشدبه کام دل چه خوش پیچیده زلفش بر سراپایش
کلیم اندر ره عشقش به غارت داد سرمایهنمانَد هیچ با او غیر خاری چند در پایش