غزل شمارهٔ ۴۰
از آن چشمی که میداند زبان بیزبانی رانکویان یاد میگیرند طرز نکتهدانی را
به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهیدرازی عیب میباشد قبای زندگانی را
نمیخواهی که زخمت را به مرهم احتیاج افتدسپر از سینه کن تیر جفای آسمانی را
کنون کز رعشهٔ پیری به جامم می نمیماندچه حاصل گر دهد دوران شراب کامرانی را
به سان سایه گر از ناتوانیها زمینگیرمز همراهان نیم واپس بنازم سختجانی را
ز رویش دیده محروم است و گوش از مژدهٔ وصلشکه دوران بسته بر دل شاهراه شادمانی را
دلم سیمای جنگ از چهرهٔ صلح تو مییابدبه آن چشمی که بیند در تغافل همزبانی را
بود روزی که می در پردهٔ شب جلوهگر ماندبه ظلمت گر نشان دادند آب زندگانی را
کلیم الفت به خار این چمن بهتر بود از گلکه دامنگیریش دارد نشان مهربانی را