غزل شمارهٔ ۳۹
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرامنظور بودنی است بس است اینقدر مرا
بوی گل است موی دماغ ضعیف منناصح مده ز صندل خود دردسر مرا
اشکی ز دیدهای نچکاند حدیث منشمعم که هست دود و دمی بیاثر مرا
هر وقت هست قیمت من نقد میشودگر میتوان به هیچ ز دوران بخر مرا
چون داغ گر به قدرشناسی شوم دچارمشکل ز دست اگر بگذارد دگر مرا
طالع نگر که سبز شود هم ز اشک منخاری که دهر میشکند در جگر مرا
چون شیشهٔ شکسته به میخانهٔ وجودلب از شراب کام نگردید تر مرا
سرمایهای جز آبله و خار پای نیستقسمت کنند راهزن و راهبر مرا
تنها نیم کلیم چو پروانه تیره روزچون شمع بهره نیست ز شام و سحر مرا