غزل شمارهٔ ۳۸
قرار میبرد از خلق آه و زاری مابه این قرار اگر مانده بیقراری ما
شویم گرد و به دنبال محملش افتیمدگر برای چه روز است خاکساری ما؟
خمار صحبت تو عقل و هوش از من بردچه مستیای ز قفا داشت هوشیاری ما
تو چون روی، به ره انتظار دیدهٔ خلقبه هم نیاید چون زخمهای کاری ما
به روی دشت اگر گردبادت آید پیشازو بپرس ز احوال بیقراری ما
کدام بار غم از خاطری ز یاد آیدکه دهر ننهد بر دوش بردباری ما
نمانده جان و دلی تا به یادگار دهیمکلیم را ببر از ما به یادگاری ما