گنج

غزل شمارهٔ ۴۱

ای ز بالای تو طوطی در کنار آئینه راوز گل روی تو سامان بهار آئینه را
صبح را رشگ رخت افکنده است از چشم خویشدیگر از خورشید ننهد در کنار آئینه را
زلف دلبند تو چون حیران خود می‌بیندشبخشد از هر حلقه چشم سرمه‌دار آئینه را
در طریقت دل به رنگ و بوی دادن ابلهی استکس نمی آراید از نقش و نگار آئینه را
قیمت روشندلان بنگر که در روز مصافشیرمردان حرز جان سازند چار آئینه را
اینچنین کز رشک رویت دست بر سر می‌زندمی‌سزد گر کس نسازد دسته‌دار آئینه را
دل مدام از گرد غم‌های تو می‌بالد به‌خویشدر دیار عشق می‌باید غبار آئینه را
برق حسنش نه همی بر خرمن ما زد کلیمکرد خاکسترنشین چون ما هزار آئینه را