گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۶

نگویمت که دل از حاصل جهان برداربهر چه دسترست نیست دل از آن بردار
اگر نسیم ریاض وطن هوس داریبناله دامن خرگاه آسمان بردار
بعندلیب شنیدم که باغبان می گفتز گلبنی که بود سرکش آشیان بردار
براه عشق که زاری و عجز می طلبندز ساز و برگ سفر چون جرس فغان بردار
پیاله گر بکف آید به پند گو منکرچو گل بود نظر از روی باغبان بردار
اگرچه صرفه پسندیده نیست از مستانچو شیشه جلوه کند شمع از میان بردار
براه کعبه اگر می روم گوید عقلکه از برای رگ نفس استخوان بردار
زمانه هر چه دهد در بهای عمر مگیرز بد معامله گلخن بگلستان بردار
وطن تمام خس وخار بیکس است کلیمبرو سواد وطن را از آشیان بردار