غزل شمارهٔ ۳۹۵
چه شد گاه از زبان خامه نام این پریشان بربر آر از پستی گمنامی و بر صدر عنوان بر
ز بوی وصل روح کشتگان را شاد کن گاهیز نقش پای خود گل بر سر خاک شهیدان بر
چرا بیهوده میکوبی در هر باغ و بستان راتو گر خاری به پا داری ز راهش گل به دامان بر
تماشای جهان گر ذوق داری دیده بر هم نهاگر خواهی که بگشاید دلت سر در گریبان بر
سر و جانان به راهت میدهم گر سر فرود آریسرم بردار پس آنگه به مزد دست سامان بر
هزاران شب به سر بردند با هم شمع و پروانهتو هم ای شمع شبخیزان شبی با ما به پایان بر
سیهروز و پریشانخاطر و آشفتهاحوالمصبا این است پیغامم به آن زلف پریشان بر
جنون خواهد بیابان سنگ طفلان هم هوس داردمرا ای بخت یاری کن به میدان صفاهان بر
کلیم اندر غریبی آزمودی قیمت خود راکنون همت بورز این زیره را دیگر به کرمان بر