گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۴

آنقدر بر دل نشست از دوست و ز دشمن غبارکز برون چون اخگرم گردید پیراهن غبار
گرد غم را با دل پر رخنه ما الفتی استباشد آری آشنا با چشم پرویزن غبار
بسکه دل رنجید ازو چشمم نیارد دیدنشآید از گرد سرا در دیده روزن غبار
آستان و صدر را هرگز زهم نشناختمبی تکلف هر کجا یابد کند مسکن غبار
سینه ام از صحبت دل معدن زنگار شدآری از آتش نشیند بر دل گلخن غبار
چشم بر راهست دل شاید از آن ره قاصدیآید و در کوی ما بفشاند از دامن غبار
دل مگو دارد صفا محتاج فیض مرشدیستآب آهن چون تواند شست از آهن غبار
گرد غم از چهره من پاک نتوانست کردگریه ای خواهم که شوید از دل دشمن غبار
در دل خود رای او هرگز مرا خود جا نبودحیرتی دارم که چون آنجا نشست از من غبار
خاک این ویرانه دامن گیر شد آخر کلیمکی ز کنج خاطرم برخیزد از رفتن غبار