غزل شمارهٔ ۳۹۳
تا تیغ او به داد اسیران نمیرسدیک سر به کوی عشق به سامان نمیرسد
جایی که پای خاطر من در میان بودآشفتگی به زلف پریشان نمیرسد
از خود چو نگذری به مرادی نمیرسدسر تا بریده نیست به سامان نمیرسد
در بیت ابروی تو که بیعیب آمده استجز دخل کج به خاطر مژگان نمیرسد
ما طفل بودهایم و شب جمعه دیدهایمهرگز به صبح شنبه مستان نمیرسد
یک حرف بیش نیست سراسر بیان عشقاین طرفه تر که هیچ به پایان نمیرسد
کوتاهی زمانه به جایی رسیده استکز می دماغ بادهپرستان نمیرسد
چون شیشه شکسته ز ما دست شستهانداصلاح ما به خاطر یاران نمیرسد
پهلو تهی کنند ز مست برهنه تیغز آن رو نگاه یار به مژگان نمیرسد
شعرت کلیم اگر همه شعری نسب بودنبود بلند تا به سخندان نمیرسد