غزل شمارهٔ ۳۸۱
بیا که بیتو سیاهی ز چشم روشن شدز گریه دیده ما همچو چشم روزن شد
جدا ز لعل لبت جام ماتمی داردزدم چو بر لبش انگشت گرم شیون شد
برای سوختن آماده ام چنانکه کسیاگر بر آتش من آب ریخت روغن شد
قفس بدیده مرغ اسیر تاریکستچه شد که بام و در او تمام روزن شد
زچاک پیرهن آن بهینه را ببین ای بختسری ز خواب برآور که صبح روشن شد
زبسکه بر سر هم ریختیم و سبز نشدبزیر خاکم تخم امید خرمن شد
خیانت است اگر در ره بهشت نهیکلیم پای تو هر وقت وقف دامن شد