گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۰

هرگز دل عاشق ز هوس رنگ نگیرددر کشور ما آینه را زنگ نگیرد
در ساغر امید ز بیرنگی عشقستخونیکه لب از خوردن آن رنگ نگیرد
روزی دل از تیغ جفای تو فراخستزخمی که خورد بخیه برو ننگ نگیرد
از خاک نشینی فقیران خبرش نیستزانرو که دل شاه ز اورنگ نگیرد
گر ترک جفا می کند از بهر وفا نیستگه صلح کند تا دلش از جنگ نگیرد
رشکست بر آن سالک مغرور که چون سیلدر ره خبر از منزل و فرسنگ نگیرد
عهدیست که با صبح صفا نیست، ندانمکائینه خور چون زدمش زنگ نگیرد
زر در کف غیرست و ترازوی تمیزشخود را چکند گر طرف سنگ نگیرد
از باده کلیم آینه طبع شود صافبگذار که زاهد می گلرنگ نگیرد