گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۹

مریض را چو عیادت کشد دوا چکندکس بپرسش یک شهر آشنا چکند
چو شانه نوبت چاکم بسینه افتادستبدست شوق همین چاک یک قبا چکند
گرفتم اینکه سر همتم زچرخ گذشتکسی بکوتهی بخت نارسا چکند
بدیده کاسه همسایه دل اگر ندهددو شیشه خون جگر با خمار ما چکند
مپرس حال دل آندم که در حدیث آئیکریم چون گهرافشان شود گدا چکند
بهر نواله گرم استخوان دهد ای بختتو خود بگو که درین قحط پس هما چکند
کلیم شکوه ز توفیق چند شرمت بادتو چون بره ننهی پای رهنما چکند