غزل شمارهٔ ۳۷۸
کسی که از خضر آب بقا نمیگیردپیاله را بهجز از دست ما نمیگیرد
ز بینصیبی اهل هنر عجب دارمکه استخوان بهگلوی هما نمیگیرد
میان یک جهتان آنچنان نفاق افتادکه کاه هم طرف کهربا نمیگیرد
بهاین دماغ که با بوی گل بهسر نبریچه میکنی که دلت از جفا نمیگیرد
بیا بیا که چنان بیتو زندگی تلخستکه موج دامن آب بقا نمیگیرد
نخورده پیچش و تابی بهکام دل نرسیگهر بهرشتهی بیتاب جا نمیگیرد
درین خمار به فریاد ما رس! ای ساقیکه غیر رعشه کسی دست ما نمیگیرد
حلاوتی که دل از کنج فقر یافته استچرا شکر ز نی بوریا نمیگیرد
حنای موسم گل تا نرفته است از دستکلیم پای گلی را چرا نمیگیرد