غزل شمارهٔ ۳۷۷
می نشاط نه جام جهان نما داردکه کیمیای طرب کاسه گدا دارد
براه شوق چو پرگار پایم از جا رفتاگر بگردم بر گرد خویش جا دارد
بکیش اهل تجرد نماز نیست درستبمسجدی که سرانجام بوریا دارد
مباش راست که در خاک و خون بود جانتبگوش هوش نی تیر این صدا دارد
مآل کار دگر روی کارها دگرستگیاه نیل همان گونه حنا دارد
در آسیای فلک هیچ رسم نوبت نیستشکست کار همین از برای ما دارد
سبیل تست اگر خون عاشقان، آبستور آتشست خود آتش کجا بها دارد
بلای عشق جفای نصیحتش زیبا استکه خار پاخلش سوزن از قفا دارد
سرشک خانه بیتابیم رسانده بآببخاکپای تو چشمم امیدها دارد
خوشست با همه آمیزش اندکی پرهیزحباب خانه ز دریا از آن جدا دارد
علاج ناز طبیبان نمی توان کردنوگرنه هر مرض مهلکی دوا دارد
ز خار راه ملامت کلیم را چه غمستکه او ز آبله اخگر بزیر پا دارد