غزل شمارهٔ ۳۷۶
به راه عشق که هرگز به سر نمیآیدبه غیر گم شدن از راهبر نمیآید
همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بودکه پندگوی به دیوانه بر نمیآید
به است پایی کز وی برآید آبلهایز دست ما که ازو هیچ بر نمیآید
از آن کمر نتوانم دمی نظر بستنز نازکی به نظر گرچه در نمیآید
یگانگی که نفاقی در آن میان نبوددرین زمانه ز شیر و شکر نمیآید
چو سیل خود خبر خود برم به هر وادیخبر ز گرمروان پیشتر نمیآید
به روزگار چنان عیب شد سلامت نفسکم غیر کار شرر از گهر نمیآید
ز دهر دانش و سامان سوال کردم گفتکه از نهال هنر برگ و بر نمیآید
خیال آن کمر از سر نمیرود چه کنمکه مو ز کاسه چینی به در نمیآید
کلیم در دل اگر شعلهای ز شوق بودبه سوی لب نفس بیاثر نمیآید