گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۵

شکفت غنچه و این عقده ام بدل جا کردکه دهر چون گره از کار بسته ای وا کرد
پسند خاطر یک تن نیم چه چاره کنمکه بی نفاق بیکدل نمی توان جا کرد
بکشوری که سر زلف ها پریشانستنمی توان سر شوریده مداوا کرد
نه دشمنم برقیبان چرا بمن نرسیدفلک وصال تو را گر نصیب اعدا کرد
کسیکه مشق مدارائی از کمان گرفتبهیچ خصم نمی بایدش مدارا کرد
که دید دیده گریان من که گریه نکردبغیر دوست که پنداشت سیر دریا کرد
بضبط دامنم اکنون سرشک تن ندهدکه طفل خود سر عادت بسیر صحرا کرد
زطره تو هر آن عقده ایکه شانه گشادبیادگاری زلف تو در دلم جا کرد
بجور دوست که تن همچو ما نهاد کلیمبگل حساب شد ار خاک بر سرما کرد