غزل شمارهٔ ۳۷۲
چو سایه گمرهی از ما جدا نخواهد شدهواپرستی غفلت قضا نخواهد شد
پیاده طی ره کعبه گر کند زاهدازین براه خدا آشنا نخواهد شد
ز سخت گیری دوران چه باک عارف راز قحط سال هما بینوا نخواهد شد
نه هر که صدرنشین عزیز شد، که غباراگر بدیده فتد توتیا نخواهد شد
درین زمانه چنان شهد زندگی تلخستکه حق خنجر قاتل ادا نخواهد شد
سئوال ما نبود غیر آرزوی محالنشسته ایم بر آن در که وا نخواهد شد
سری که دولتش از سایه گریبانستبزیر سایه بال هما نخواهد شد
سعادتیست سرو پا برهنگی چکنمکه کفش آبله از پا جدا نخواهد شد
کلیم منع دل از ناله در طریق طلبعبث مکن که جرس بیصدا نخواهد شد