گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۱

لبم ز بستگی دل اگر چه وا نشودچو لاله خون جگر خوردنم قضا نشود
بیک لباس مقید مشو که ساختگیستاگر گهی به تنت پیرهن قبا نشود
دل ضعیف چنان جذبه قوی داردکه تیر هیچ بلائی ازو خطا نشود
کلید چاره و تدبیر تا نگردد گمدری که بسته بروی امید وا نشود
گرفته دامن غم می کشم بخانه دلکه جز بمهمان آرایش سرا نشود
حدیث عشق تو با هیچکس نمی گویمشرر ز آتش سودای ما جدا نشود
کمند طره او بار یک جهان دل رانمی تواند برداشت تا دو تا نشود
سعادت ازلی را بکسب نتوان یافتکه زاغ از خورش استخوان هما نشود
چنان مکن که کلیم از در تو پا بکشدشکسته دل شده باری شکسته پا نشود