غزل شمارهٔ ۳۷۰
کی تغافل می تواند عاشق بیتاب کردچون توان با تشنگی قطع نظر از آب کرد
مو بمو قربان آن ابرو شدم اما هنوزطاعتی مقبول نتوانم در آن محراب کرد
حیف از اشکم که چون ریگ روان بیحاصلستشمع از یکقطره نخل شعله را سیراب کرد
با همه دریا کشی مستی نمی دانم که چیستگریه از بس بیتو آبم در شراب ناب کرد
از پی بیداری شبهای وصل آمد بکارشرمسار از یاری بختم که چندین خواب کرد
کلبه ویران من خواهد بآبادی رسیدکز پی تعمیر او سیلاب گل در آب کرد
حسن چون دل را برد از ما چه می آید کلیمبر سر ویرانه نتوان جنگ با سیلاب کرد