گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۷

وصلت غبار غم ز دل ما نمی‌بردمی صیقل است و زنگ ز مینا نمی‌برد
سرگشتگی به چرخ مرا تا نیاوردنک گردباد راه به صحرا نمی‌برد
آخر ز دست شوخی طفلان گریختیمجایی که اشک پی به سر ما نمی‌برد
شهرت بهر چه یار شد آفت به او رسیدرشکی دلم به عزلت عنقا نمی‌برد
زین سان که از وطن همه طبعی رمیده استصورت عجب که رخت ز دیبا نمی‌برد
ایمن نمی‌شود ز شبیخون گریه‌امسیلاب تا پناه به دریا نمی‌برد
بهر عصای راه عدم ناتوان عشقجز آرزوی آن قد و بالا نمی‌برد
مکتوب را زدرد دل از بس گران کنمگر سیل نامه‌بر شود آن را نمی‌برد
قانون گردباد بود روزگار راجز خار و خس زمانه به بالا نمی‌برد
هرگز کلیم آرزوی کام هم نکردناموس فقر را ز تمنا نمی‌برد