غزل شمارهٔ ۳۶۶
کی تمنای تو از خاطر ناشاد رودداغ عشق تو گلی نیست که بر باد رود
نرود حسرت آن چاه زنخدان از دلتشنه راآب محالستکه از یاد رود
گر بشستن برود نقش الف از شانهفکر بالای تو هم از دل ناشاد رود
نتوان از سر او برد هوای شیرینلشکر خسرو اگر بر سر فرهاد رود
در ره عشق جهانسوز چه شاه و چه گداحکم سیلاب بویرانه و آباد رود
می کشد هر چه بدریا رسد از چشم ترمناز شاگرد خردمند باستاد رود
اگر آئینه نیابد ز قبولت نظریزلف جوهر همه از چهره فولاد رود
اشک سودی نکند عاشق دلباخته راچکند دانه چو دام از کف صیاد رود
کاش چون شمع شود سر همه اعضای کلیمتا سراسر بره عشق تو بر باد رود