گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۵

بخیه های زخم با شیرازه اعضا نشددر غمت جمعیت خاطر نصیب ما نشد
حسن و عشق از اتحاد آینه روی همندغنچه تا نگشود لب منقار بلبل وا نشد
حله فردوس اگر پوشد نباشد جامه زیبغیر داغ او لباس کعبه دلها نشد
جنس نایابی باین خواری بعالم کس ندیددر چنین قحط وفا نرخ وفا بالا نشد
در حقیقت توبه می دست از جان شستنستدل گذشت از باده اما منکر صهبا نشد
پنبه چون شبنم ز روی سبزه مینا نرفتآفتاب روی ساقی تا جهان آرا نشد
صورت دیباست عریان گرچه غرق جامه استهیچ عیب اغنیا پوشیده از دیبا نشد
دیده گر طوفان خورد دل را درین تقصیر چیستناخدای هیچ کشتی ضامن دریا نشد
سرمه های تیره روزی حیف تأثیری نداشتدیده بختم بعیب خویشتن بینا نشد
آخر از اشکم حنا شد سبز در راه طلبدست بوسش گر زبخت بد نصیب ما نشد
از مقیم کعبه دلها سر آزادگانتا نشد طرح طرح سخن پیدا نشد
همچو شبنم محرمم از پاکدامانی کلیمدر گلستانی که آنجا گل به بلبل وا نشد