گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۸

گردون بشیشه تهیم سنگ کین زندطالع بشمع کشته من آستین زند
مقبول روزگار نگشتیم و ایمنیمما را که برنداشته چون بر زمین زند
چاک دلم نه بخیه مرهم کند قبولبر هر دو پشت دست چو نقش نگین زند
همچون حباب ذوق خموش کسی که یافتگر دم زند نخست دم واپسین زند
در محفلیکه تازه در آئی گرفته باشاول بباغ غنچه گره بر جبین زند
تا رفته ام ز بزم تو بر در نشسته امبیتاب شوق بر در صلح اینچنین زند
امروز آرزوی جهان در کنار اوستخوشوقت آنکه دست بدامان زین زند
شاید که حال دل قدری به شود کلیمگر بار شیشه دل ما بر زمین زند