غزل شمارهٔ ۳۶۲
مرغ دلم که روشن ازو چشم دام بودکشتی باین گناه که بیدانه رام بود
دیدم ز بیقراری خود در ره طلبآسایشی که قافله را از مقام بود
بگذر ز نام و ننگ که رسوائی آوردپیوسته روسیاه نگین بهر نام بود
در هند تیره بختی وارون است کارزان شهد لب همیشه دلم تلخکام بود
هرگز نگشت قابل زخم تو مدعیپیوسته آب تیغ تو بر وی حرام بود
تا دل نظر بخال تو افکند شد اسیرمسکین خبر نداشت که این دانه دام بود
زآب سیل تیغ تو قسمت نیافتمکز تشنگان بر آن لب جو ازدحام بود
امید بوسه ات چه نمک داشت ای کلیمزان لب که منفعل زجواب سلام بود