گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۱

کجاست بخت که تنگش کسی ببر گیردنگین لعل لبش نقش بوسه بر گیرد
چنین که صحبت من با زمانه در نگرفتعجب که بر سر خاکم چراغ در گیرد
بغیر اشک کسی حال دل نمی داندهمیشه طفل ز دیوانگان خبر گیرد
همای تربیت عشق جانور کندشاگرچه بیضه فولاد زیر پر گیرد
نه آن دهان بشکایت گشاده زخم ستمکه سعی بخیه لبش را بیکدگر گیرد
من آن نیم که کند یار اجتناب از منهمیشه صحبت آتش بشمع در گیرد
بنای خانه آسودگی کلیم نهادکزین خرابه همین خشت زیر سر گیرد