گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۰

چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبودکه پشت و رو زخدنگ جفا نشان نبود
چو چشم فتنه گر خویش نگذرد نفسیکه آن جفا جو در خانه کمان نبود
زفیض دیده پاکم ز آب محرم تربگلشنی که درو راه باغبان نبود
نشان گرمروان ره طلب اینستکه گرد نیز بدنبال کاروان نبود
زبخت پست، من آن بلبلم که پروازشاگر بلند شود تا بآشیان نبود
بهیچ جا سخن از بیوفائیش نگذشتکه خون ز دیده داغ وفا، روان نبود
اگر زخلق نهفتیم راز عشق چه سودگر آتشست نهان سوختن نهان نبود
سرا تهی چو ز سامان شود ز امن پرستبرای خانه به از فقر پاسبان نبود
بصرفه باده خریدن زیان خویشتن استکه می بکس ندهد نشئه گر گران نبود
کلیم سبحه آنزلف اگر بدست آیدبغیر شکر فلک ورد بر زبان نبود