غزل شمارهٔ ۳۵۹
چو شمع گرمی آن بیوفا زبانی بودشکفتگیش گل کینه نهانی بود
ز زهر فرقت احباب کم نشد تلخیاگر چه عمری در شهد زندگانی بود
بگرد میکده ها گردم و نمی یابماز آن شراب که در ساغر جوانی بود
مرا ز کار جهان بیخبر که می گوید؟گذشتن از همه کاری ز کاردانی بود
ز گلستان تمنا نداشتم رنگیبغیر ازین که گل اشک ارغوانی بود
خیال آن لب خندان بخاطر غمگینبسان آب بقا در سرای فانی بود
دل این جفا که ز بیداد روزگار کشیدستم نبود مکافات سخت جانی بود
بکیش هر که درافتادگی سر آمد گشتفتادن از همه کس شرط پهلوانی بود
کلیم رنجش یار بهانه جو از ماعبث نبود تلافی سرگرانی بود