غزل شمارهٔ ۳۵۶
اجتناب از آهم آن مغرور خود سر میکندپادشاهست احتراز از گرد لشکر میکند
بر تن غمپرور عاشق نشان بوریااز برای خط زخمش کار مسطر میکند
ترک آسایش اگر لذت ندارد پس چراگل به آن نازکتنی از خار بستر میکند
دل ز سر قسمتم خون شد که در یک بوستاناین به سر گل میزند آن خاک بر سر میکند
عقل اگر داری به چشم کم مبین دیوانه رایک تن اقلیم بیابان را مسخر میکند
مقصدی نایاب را در پیش دارد زلف اواز کنار عارضش راه کمر سر میکند
گر به خورشیدش بسنجم زین تلافی میسزدمدعی را در وفا با من برابر میکند
گر ندامت دارم از شیرینسخن بودن به جاستاین شکر منقار طوطی را به خون تر میکند
دیدهٔ بیآب ما دارد کلیم از دل غبارمفلس آری شِکوه دایم از توانگر میکند